عمار گلی

ابراهیم پسر ما نبود...

Monday, July 9, 2012

 

عمار گلی

 

یادم میاد که هنوز از ارومیه برنگشته و مشغول آماده کردن خودم برای امتحانای پایان ترم بودم، که از قرار معلومم اولین امتحانم  تاریخ معاصر بود. تو این سردی استخون سوز زمستون ٨٦ گاز ارومیەم قط شده بود، مام کە لابد تو این سرما خودمونو برا امتحانات آمادە می‌کردیم. انقد سرد بود که ١٢ نفری تو یه اتاق ٣ در ٤ می موندیم تا  کمی گرم شیم. بە رسم عادت پیچ رادیو باز بود و از اون ور میز و میکروفون مجری خبر رسید، بعد یه درود و صلوات الکی نغمه سرداد کە به دلیل شدت سرما و قط شدن گاز در غرب و شمال غرب کشور امتحانات پایان ترم به مدت ٢٠ روز عقب می افته. مات و مبهوت شدم. به بچه ها کە گفتم انقدر غیر منتظره بود که کسی باور نکرد- میدونید خیلی سعی کردم به اخبار و این جور چیزا عادتشون بدم, ولی مثل اینکه فلان دختر همکلاسی و فلان ماشینو , اون خوشگله و این .... از همه‌ی چیزای دیگه مهمتر بود - گفتم خیلی.... هستین حالا میبینین, نیم ساعت بعد عین خبر " به دلیل برودت سرما در شمال غرب و غرب...." با تفصیل باز پخش شد, یه حال و هوایی شده بودیم کلی سر به سرشون گزاشتمو مسخرشون کردم- از اون عادتای دانشجویی- خودتون میدونید که دانشجو مترادف چیه, تلفزیونم نداشتیم که ببینیم چه خبره. دانشجویی که انقد کنسه و به هیچکس زنگ نمیزنه واسه اینکه چن روز امتحاناش عقب بیافته کلی اینور اونور زنگ میزنه, اینم از نخبه ی مملکت ما, نوبره. انقدر خوشحال بودیم که جوراب پا نکرده  فردای همون روز تو ترمینال بودیم, کبکمون خروس میخوند واسه رفتن به سنندج, وسط راه کلی بدبختی سرمون اومد جاده ی سنندج به سقز زیر برف و بوران خفه شده بود, یه نصف روز تو سقز موندیم و با کلی بدبختی و خطر اتوبوس تونست بعد 3 ساعت و با سرعت 40 تا به دیواندره برسه, ساعت 3 نصف شب هم بلاخره رسیدیم سنندج , مادر و کلی ماچ و موچ و خوشحالی, ولی انگار چیزی میگفت نرو... یه چیزی کم بود.... یه دلهره داشتم که فکر میکردم مال فصل امتحاناس.

بعد سه چار ماهی یه خواب خوشی کردیم و صبح زود ساعت 10.30 با صدای "جۆمێرت" که می گفت" ئەز شەهیدم پاک رەوانم...هسرێ چاوێ داییکانم...."پاشدم. خیلی دلم واسه ماهواره تنگ شده بود, خلاصه روز اولو فقط همینجوری گذروندیم. صبح روز بعد -24/10/1386- سر یه معادله ی مسخره گیر کرده و همینجوری رفتم پایین ببینم چه خبره.داشتم چایی کوفتم می کردم که, تلفن زنگ زد, رفتم ببینم کیه, یهو دلم ریخت. طبق عادتی که تلفونمون به شماره های اداره ی کل اطلاعات داشت, این علائم رو نشون داد......P....., همینجوری زبونم گفت " به خدا اطلاعاته". نمیدونم مامورای امام بیکار بودن هی به ما زنگ میزدن, یه جورای دیگه فامیله 12 ساله بودیم .

- منزل آقای گلی؟

- سلام حاجی, باز چه خبره؟

- خبری نیست, خانم گفتاری هستن؟

- مادرم!!!!!!!!!!!!

 با مامانم چکار داشتن؟؟؟, گوشیرو که دستش دادم بهش گفتند بیا وسایل و لباسای یاسرو تحویل بگیر. یه کاسه ای زیر نیم کاسه بود, تحویل وسایل!!!.... وظیفه اونا نبود... پس این وسط دادگاه سر پیازه یا ته پیاز؟؟؟..., در ثانی یاسرو با همون لباسی که بازداشتش کرده بودن به زندان مرکزی برده بودن. معلوم بود که یه چیزی زیر سرشونه.... بعد کمی مشورت سه نفره حدس زدیم که یه چنتایی  سوال بکنن و تمومشه. من و مادرم بدونه نگرانی راه افتادیم.

 وقتی نزدیک ستاد خبری شدیم یهو همون پژو سبزه‌ی معروف  پیچید جلومون. اول فکر کردیم میخوان به خاطر مصاحبه هایی که با رسانه های خارج از کشور کردم بازداشتم کنن, ولی وقتی حکم بازداشت مادرمو نشونم دادن چشمام از حدقه زد بیرون– انقدر بزدل بودن که جراتشو نداشته بودن مثل همیشه  بربرانه بریزن تو خونه , چون دفعه آخر بدجوری سکه یه پولشون کردیم و بعد کلی دعوا و مرافعه دمشونو گذاشتن رو کولشون و فرار کردن.

خشکم زده بود, فکر کنم سعی کردم که نزارم مادرمو با خودشون ببرن ولی تنها چیزی که یادمه اینه که مادرمو دیدم که از شیشه عقبی برام دس تکون داد و داد زد" هیچ غلتی نمیتونن بکنن". خیلی شوکه شده بودم, بعد چن ثانیه ای که از بردن مادرم گذشت به خودم اومدم. کمی اطرافو نگاه کردم.... یه کیوسک نگهبانی... یه سرباز که از سرما هی ورجه وورجه میکنه.... یه در که گوشه ی سمت چپ پنجرش شکسته بود.... یه صندوق پستی با شماره 113 .... یه گوشی تلفن.... یه جای کار می لنگید ولی....

هیچ وقت در این سالایی که با ماموران امام زمون فامیل شده بودیم انقد دسپاچه ندیده بودمشون. کاری ازم ساخته نبود و رفتیم به دادگاه و دادستان امجدی مثل همیشه دراز و بی قواره خبر از بی خبری رو سر داد. کاریم نتونستیم بکنیم جز اینکه چنتا مصاحبه تند با رادیو فردا و چنتا رسانه دیگه کردم.

اتفاقی شب خونه‌ی پدر بزرگم خبر کشته شدن یکی از اهالی روستای میرکی رو از یکی از اقوام شنیدم, اسمشو نمیدونست. گویا کشته بودنش و جنازشو هم به خونوادش تحویل نداده بودن, سریع آدرس مجلس ختمو از فامیلمون گرفتم و صبح ساعت هشت رفتم به مسجد محله ی فرجه, وقتی اعلامیه ی فوت رو دیدم تنم لرزید و مادرم و یاسرو تمام بدبختیایی که سرمون اومده بود یادم رفت.

 انا لله وانا اليه راجعون ...

با نهایت تاسف و تاثر درگذشت جوان ناکام ابراهیم لطف الهی........,

 صد بار خوندمش باورم نمیشد همکلاسی دوران دبیرستان و دوست صمیمی خود من. اشک تو چشمام جم شد, رفتم سراغ برادرش اسماعیل، تازه 9 ماه زندانش تموم شده بود, مثل همیشه امنیت ملیرو قلقلک داده بود. منو هیچ که نشناخت, کمی هم به خاطر ریشی که داشتم یاد برادرای حرم امام زمون انداختمش.... در اون زمان به خاطر مسائل امنیتی ریش گذاشته بودم که تو ارومیه زیاد تو دل برو نباشم . من فوری به اکثر بچه ها خبر دادم و ولی متاسفانه تنها مختار زارعیرو پیدا کردم. از میدان آزادی راه افتادیم و مستقیم رفتیم مسجد جامع فرجه ولی تعزیه تموم شده بود و رفته بودن خونه, آدرسو از یکی گرفتیم و رفتیم تو کوچه پس کوچه هایی که فقر از سر و کول آدم بالا می رفت با کمی اینور اونور کردن خونشونو پیدا کردیم. یه دوجین آدم جلوی در جمع شده بودند, بازم اسماعیلو دیدم که از دادگاه میومد.... خیلی ناراحت و نگران. بعدش "کا حەمە" پیرمردی ضعیف و زحمتکش.

 با تمام غم و اندوهی که داشتن صمیمانه و با اصرار مارو به خونشون راهنمایی کردن. حیاطی کوچیک.... یک ردیف پله و بعد یه راهرو که دوتا اتاق ازش جدا می شد, در کل یه خونه‌ی کلنگی 50 متری, برای دوتا خونواده با جمعیتی بیشتر از 8 نفر, ماجرارو جویا شدیم و نحوه قتل ابراهیمو. "کا حەمە" با صدایی گرفته و ناراحت شروع کرد به حرف زدن.

" بعد اینکه یه ماه پیش ریختن خونمون برای بازداشت ابراهیم, ابراهیم دیگه خونه نیومد و خودشو مخفی کرد, چن بار از اطلاعات بهمون زنگ زدن که ابراهیمو ببریم و تحویل بدیم, ولی ما از جاش خبر نداشتیم. ابراهیم هم کارگری می کرد, هم درس میخوند. تو پیام نور حقوق میخوند دو هفته پیش مخفیانه میره دانشگاه تا  امتحان پایان ترمو بده, وقتی میره سر جلسه امتحان یکی از مسئولین حراست پیام نور [بنی عامری] فوری گزارش حضور ابراهیمو میده و بعد نیم ساعت تو دانشگاه ابراهیمو میگیرن... بعد اینکه دوستاش به ما خبر دادن رفتیم و دنبالش گشتیم. روز اول هیچ نشانه ای ازش پیدا نکردیم.... از هرکی می‌پرسیدیم جواب نمی داد کسی رو هم نداشتیم. انگار به زور آبش کرده بودن و فروش کرده بودن زیر زمین, تا اینکه روز دوم خود ابراهیم از زندان مرکزی و بند قرنطینه  به خونه زنگ زد و ازمون خواست براش لباس گرم ببریم. به سرعت رفتیم زندان و یه ملاقات تلفنی گرفتیم , ابراهیم گفت جا نداشتن تو اطلاعات موقتا منو به زندان فرستادن. هی می گفت چیزی نیست و میخندید و خوشحال بود . 8 روز در زندان بود و صبح روز نهم بازم منتقلش میکنن به اطلاعات و دیگه ازش خبری نداشتیم تا اینکه پس از پنج روز....... شب 23 دی یه نفر که نگفت کیه به ما زنگ زد و گفت " ابراهیم خود کشی کرده و بیاید جنازشو تحویل بگیرید". ما رفتیم جلوی ستاد خبری 3 ساعت در اون سرما مارو نگه داشتن...... مادرش از خود بیخود شده بود شروع کرد به سنگ باران ستاد خبری و پنجرشو شکست..... بعد گفتن برید گورستان بهشت محمدی, رفتیم و یه چند نفری در ورودی گورستان به ما گفتن که ما پسرتونو دفن کردیم و اینم قبرشه. حتی جنازه رو نشونمون ندادن".

انقدر این خونواده فقیر بودن که خودمو یادم رفت, خونوادم و همه چیرو. تمام سعیمو کردم که کمکی به این خونواده بکنم و حتی با وجود اینکه میدونستم عدالت درش تخته شده تو این مملکت, اما با دوستان سعی کردیم هرچه در توان داریم فروگزار نکنیم. اما غیر  چن کار رسانه ای و حقوقی و بروکراتیک هیچ کاری نتونستیم بکنیم, حتی نتونستیم جنازه ی ابراهیمو نشون مادرش بدیم. یادمه یه کپی از گزارش پزشکی قانونیرو گیر آوردیم که نوشته بود"علت مرگ ضربه جسم سخت به جمجمه " حتی به شکسته شدن بینیشم اشاره کرده بود. من هر وقت به چشمان مادر ابراهیم و دستای پینه بسته ی "کا حەمە" نگاە می‌کردم، غم تمام وجودم رو فرا می گرفت. خیلی سعی کردیم که مراسم بزرگداشتی براش بگیریم اما درب مسجدو بستند خیلی از بچه هارو به اطلاعات احضار کردن و خیلیاشونم  تهدید کردن. یادمه با آقای تیکبخت سر وکالت پرونده ی یاسر حرف زده بودیم, ایشونم قبول کرده بودن و قرار بود وقتی که برا جلسه ی دادگاهی هفته نامه روژهلات برگشت سنندج وکالت نامه ی یاسرو با حبیب امضا کنه, آقای نیکبخت قبلشم با شنیدن کشته شدن ابراهیم خودش پیشنهاد داده بود که پرونده ی ابراهیمو بگیره و بعد اینکه جلسه‌ی دادگاه روژهلات تموم شد تو همون سالن "کا حەمە" در جواب هودردی و پشتیبانی آقای نیکبخت جمله‌ای‌رو گفت که هرگز این جمله‌ی "کا حەمە" یادم نمیره :

پسرم تنها پسر من نبود, پسر یک ملت بود و شهید همون ملته.

 


مطالب مرتبط:

"حاضر نیستم آزادیم را با دوستی تسلیحاتی لکه دار کنم"

جان باختن یکی از شهروندان بازداشت شده در بازداشتگاه اداره اطلاعات سنندج

جزئیات قتل دو غیرنظامی و چهار عضو یکی از احزاب کُرد مخالف جمهوری اسلامی

قتل یک روزنامه نگار کُرد در استان کرکوک

درخواست ترکیه از پ.ک.ک برای اعلان آتش بس یکجانبه

کلمات کلیدی:


بازنشر مطالب پایگاه خبری و تحلیلی روژ تنها با ذکر منبع مجاز است

تحلیل خبر

analis picture

اولین جلسه محاکمه دمیرتاش پس از ٣٩٨ روز حبس

بر اساس اعلام دادگاه جرایم سنگین آنکارا قرار است اولین جلسه محاکمه رئیس مشترک حزب دموکراتیک خلق ها روز پنجشنبه ۷ دسامبر و بدون حضور صلاح الدین دمیرتاش برگزار شود.

چهارشنبه ۱۵آذر۱۳۹۶/ ۱۸:۵۷


خبر


مصاحبه

Interview Picture

تا سوم آگوست ۲۰۱۴ نادیه مراد در حال گذراندن یک زندگی نرمال در روستایش کوجو در شمال عراق و نزدیکی شهر شنگال بود. عاشق خان

یکشنبه ۷خرداد۱۳۹۶/ ۲۲:۲۳